تبليغاتX


اشك شب تنهايي

دوشنبه هفدهم تیر 1387

تولدم مبارک

 

من امروز برای گام نهادن در بیستمین بهار زندگی

   بيست بار خدای قطره های باران راسجده ميکنم .
  
بيست گلدان را آب ميدهم ،             

   بيست کبوتر را آزاد ميکنم
  
بيست گل را نمی گذارم کودکان بازيگوش بچينند           

   بيست بار به روی رهگذران خسته لبخند می زنم   
    
بيست هزار بارآه مي کشم  

     بيست هزار بار سر بر آسمان کرده دعايتان می کنم

     بيست بارخوشبختی تک تک شما را از خدای مهربان می خواهم ،           
     
بيست بارخدا را با هزار لحن مختلف در

      بيست حالت سبزبا بيست اشک زلال صدا می زنم و
     
بيست بار بر روی بيستمین  برگ دفتر خاطراتم  از طرف همه ی شما مي نويسم :
     
بيست بار به توان بيست هزار بارآن عدد مجهول

   تولدم مبارک 

 

آن قدر چرخیدم که یادم رفت قرار بود 19 سالگی قشنگ ترین و بهترین سال زندگی ام باشد...

یک سال دیگر که گذشت گفتند   20  ساله شده ای

19 سال چرخیدم و فکر نکردم که اصلا چرا دارم می چرخم مثل همه ی آدم ها؟!

 سلام بر همگی 

19 سال پیش درست همین ساعت  پا به دنیای آدم ها گذاشتم و

 شدم فردی از همین هزاران آدم روی کره زمین .

 توی این 19 سالی که از خدا عمر گرفتم دوست داشتم

 مثل شقایق زندگی کنم زیبا وعاشق  

سعی کردم همیشه از داشته های زندگیم لذت ببرم و

 هیچ وقت از مشکلات گلایه نکنم

برعکس از مقابله با هاشون احساس شعف و غرور میکنم

توی 19 بهار بهترین اتفاق زندگی ام آشنا شدن با رفیقی بود

 که بودنش در کنار من لطف خدا بود

و بد ترین اتفاق زندگیم رفتن عزیزی از کنارم بود که تا ابد رد تنهایی نداشتنش

را بر زندگی ام جا  گذاشت

  بهترین کادویی تولدم تبریک کسی بود که اصلا انتظارشو نداشتم و

هیچ وقتم تیریکش رو یادم نمیره امیدوارم هر جا هست موفق باشه

  و بدترینش 3 سال پیش بود که یه اتفاق بد افتاده بود که اصلا یادم نمیره

روز تولدم فقط با گریه بود

19 بهار از عمرم گذشت ولی 4 سال از اون مهمترین سال های زندگیم بود

 که چیز های زیادی از اتفاقاتی که افتاد و از کسای که باهاشون آشنا شدم  یاد گرفتم و

 یه جورایی دنیام عوض شد ( یکیش این بود که مهم ترین هدف زندگیم رو مشخص کردم )

از خدا میخوام بقیه راه هم مثل  همیشه همرام باشه و کمکم کنه

خوب حالا از همتون یه کادوی تولد میخوام  جا نزنین کادوم زیاد خرج نداره

فقط میخوام کسایی که منو میشناسن

(چه از طریق وب چه از نوشته هام و چه خودمو میشناسن )

                       بارز ترین خصوصیت اخلاقیم

روبهم بگن (اگه انتقاد باشه هم ناراحت نمیشم باور کنین  ) از همتون ممنون

تا آپ بعدی

یا حق

 


14:8 | شقایق |

پنجشنبه ششم تیر 1387

یه نفس راحت + یه پست بی فایده

سلاااااااام

یه نفس عمیق و دقیق و راحت و به تمام معنا

 آخیش که این ترم هم تموم شد با همه خوشی و بدبختی و زجرو .....

 به هر جون کندنی بود بالاخره  به سر اومد این ترم خیلی طاقت فرسا بود خیلی سرمون شلوغ بود به قول یکی از بچه ها گفتنی پیر شدیم موهامون سفید شد آخی یاد دوران جوانی

 

حالا ما موندیم و باز هم استرس نمره ها که الحمداللله این ترم مثل اینکه نذر کرده بودن امتحانا رو سخت بدن چه خونده چه نخونده وضعبت یکی بود دعا کنید به خیر بگذره

 

حالا ما هستیم و 3 ماه (البته کمتر از 3 ماه ) تابستون (یه زمانی تو ایام طفولیت 4 ماه تعطیل بودیم )

باز هم کلی کار سرمون ریخته

 کلی کارهایی که هر وقت وقت نمیکردیم (تو طول ترم )ولی دلمون میخواست یا باید انجام میدادیم  میگفتیم حالا بذار واسه تابستون این هم از تابستون کو وقت حالا هم میگیم وقت نداریم ای خدا پس کی وقت هست ؟چرا همیشه وقت کم می آد ؟

اما هر چی هست از مثل ..... درس خوندن بهتره

دیگه حرفی نیست جز ملال دوری شما

این پست رو همینجوری زدم آخه دلم واسه آپ و وبلااگ تنگ شده بود دیدیم و دیدیم ای دل غافل از قافله هم عقب موندیم همه از ما جلو زدن ما گفتیم بیام تا عقب نمونیم اما موضوعی نبود جز غصه های دل

 

حالا انشالله پست های بعدی جبران شه

 

فعلا

یا حق

 


11:29 | شقایق |

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387

هدفم و تمام زندگیم

سلام بر همگی

من برگشتم تو این مدت دلم واسه رفیق خوبم همدم تنهایی هام وب عزیزم تنگ شده بود این شد که دوباره اومدم آپ کنم تا از قافله هم عقب نمونم

با یه اتفاق خیلی مهم هم اومدم تا به فال نیک بگیرمش

حتما میگین چه اتفاقی  ؟صبر داشته باشین الان میگم

امروز بهترین روز زندگیم هست آخه یه چیز خیلی مهم  رو فهمیدم باشه گیج نشین ازاول تعریف میکنم

تقریبا 1 سال پیش من مهمترین تصمیم زندگیم رو گرفتم مهمترین و اصلی ترین هدف زندگیم رو مشخص کردم و تصمیم گرفتم برای رسیدن به هدفم تمام تلاشم رو بکنم اگه شده حتی از زندگیم هم بگذرم چون این قدر برام  مهم و با ارزش هست

تو این مدت خیلی اتفاقات افتاد که شاید مانع رسیدن من به هدفم میشدبعضی اتفاقات هم منو بهش نزدیک میکرد بدون اینکه من اون لحظه درکش کنم خیلی چیزایی که من هنوز تو تحیرشون هستم که چرا اتفاق افتادند؟ چرا برای من؟ چرا درست توی این یه سال ؟این جوری شد که این 1 سال شد مهمترین سال زندگی من سالی که من احساس کردم از همه جوانب بزرگ شدم نمیدونم چه جوری بگم چه حسی داشتم وقتی به هدفم فکر میکردم به پروازدر لحظه رسیدن یه حس خوب وصف نشدنی اما وقتی یه جایی کم می آوردم هم به شدت نا امید میشدم خیلی از خودم دلگیر میشدم گاهی وقتا هم فکر میکردم لیاقتشو ندارم وگرنه چراحتی یه ذره بهش نزدیک نمیشم ؟ کجای کارم مشکل داره ؟چی کار باید بکنم ؟.....

تا اینکه دیشب دوباره این چراها به ذهنم هجوم اورد اونقدر دلم گرفت که گریه کردم ازاینکه چرا بهش نمیرسم دلم شکست

وقتی آروم شدم نشستم فکر کردم دیدم یه اتفاق مهم افتاده ....... چی؟   آره       

من بهش نزدیک شده بودم

وقتی این 1 سال رو بررسی کردم خیلی از کارام یا اتفاقات باعث شده من به هدفم نزدیک بشم بدون اینکه متوجه شم دارم بهش نزدیک میشم شاید رسیدنم خیلی کم باشه اندازه یه بند انگشت ولی هدفم اونقدر برام مهم و با ارزش هست که برای همونقدر رسیدن هم ذوق کنم

یه دفعه اون روزای اول هدفم  یه جایی خوندم " زندگی را دور بزن وقتی به بلندترین قله رسیدی لبخندت را نثار تمام سنگریزه های کن که پایت را خراشیدند " من همون روزهدفم رو بلندترین قله زندگیم قرار دادم شاید تو این راه خیلی ناملایمات دیدم خیلی ها بهم ضربه زدن دلم رو شکستن رویاهام رو خراب کردندبهم نامردی کردند و... اما همیشه یادم میمونه که " هرگاه تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس کردی به یاد بیاور که زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است "  من اونقدر هدفم رو دوست دارم که مشکالاتش رو هم به جون بخرم و ناملایماتش برام هیچ باشن

دیشب با خودم عهد کردم که به آخر خط فکر نکنم به اینکه کی بهش میرسم فقط همینطور به راهم ادامه بدم آخه " فکر کردن به پایان هرچیز شیرینی حضورش را از بین میبرد بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مثل آغاز "

آغاز این راه برای  من عجیب و غافلگیر کننده بود اصلا نفهمیدم چی شد که تمام زندگیم شدهدفم  میذارم پایانش هم همینطور باشه عجیب و غافلگیر کننده

در آخرهم ازتون میخوام برام دعا کنید به هدفم برسم آخه خیلی برام مهم و با ارزش هست

 این هم از آپ این دفعه

تا آپ بعدی

زندگی به کامتان

خدا یارتان

 

 


12:21 | شقایق |

جمعه هفدهم اسفند 1386

برای تو به یاد تو

 

راست میگویند همیشه اینگونه است کسی راکه خیلی دوست داری زود از دست می دهی

 

من تو را خیلی زود از دست دادم زودتر از آنکه بتوانم خوب نگاهت کنم

 

من این جا بس دلم تنگ است دلتنگ توام

 

تازگی ها از ساعت هم متنفر شده ام چون مدام با تیک تاکش جای خالی حضورت را به  رخ دلتنگی هایم میکشد

 

خلأ بی تو بودن هنوز در زندگی ام ماندگار است

وقتی بیشتر از هر زمان دیگری به تو احتیاج داشتم تو نبودی و من ناباورانه جای خالیت را حس کردم

 

یادت هست گفتی تا پیشم هستی نمیگذاری اشک از چشمانم ببارد

حالا تو نیستی و چشمانم بارانی است به یاد تو و برای تو

کاش بودی دلم هوایت راکرده بدجوری جای خالیت را حس میکم یاد روزهای قشنگ با تو بودن که خیلی زود از دست رفت .......... خیلی زود .............

حسرت اینکه چرا در روزهای با تو بودن نگذاشتم ثانیه ها دیرتر بگذرد و باتمام وجود حفظشان کنم ؟چرا نگذاشتم آن روزهای قشنگ دیرتر تمام شود دیوانه ام میکند

واکنون تو نیستی     رفته ای و من هنوز در برهوت رفتنت مانده ام

 

این را می دانم دیر یا زود باید باور کنم رفتنت را ولی نمی دانم

بی تو با خاطراتت چه کنم ؟

 

 

 

یا حق

 


22:11 | شقایق |

چهارشنبه یکم اسفند 1386

تا نگاه میکنی وقت رفتن است

 

تیک  تاک  تیک  تاک   گوش کن میشنوی صدای آشنای همیشگی

زمان دارد میگذرد مثل همیشه تند و پر شتاب و ما هنوز اندر خم یک کوچه هستیم نگاه کن چقدر عجله دارند  ثانیه  ها رو میگم  انگار همین دیروز بود که کوله بارمون رو بستیم که بشیم دانشجو

 چقدر زود گذشت انگار دیروز بود که تو جشن کنکوری ها دلمون گرفت که می خوایم از هم جدا بشیم چقدر سختمون بود  و با بغض و خنده و یاد آواری خاطره های شیرین همدیگر رو بدرقه کردیم واسه دانشگاه راست میگن تاریخ تکرار میشه اما هیچ تکراری مثل روز اول نمیشه

همین چند وقت پیش دوباره از هم جدا شدیم و همدیگه رو بدرقه کردیم اما نه با بغض  هیچ دلی هم از دوری همدیگه نگرفت  خاطره ها هم عوض شده بودند دیگه رنگ و بوی صمیمیت و صفای همیشگی رو نداشت هر کسی از خاطره های جدیدش گفت و خاطره های ناب دوستی ها به فراموشی سپرده  شده بود و شاید گوشه ای  کوچک از ذهن ها را گرفته بود

یادمه به یکی از بچه ها گفتم  چقدر عوض شده ایم  پوزخندی زدو گفت آره فاصله ها رو دست کم نگیر  و من  تو دلم گفتم چقدر فاصله ها نامردند

و یادم اومد عصر ارتباطات هست عصر تکنولوژی برتر  عصر پیشرفت  و همین ها شاید فاصله های مجازی  رو کم اما دل ها رو دور و دور تر میکنند

شده ایم گاهی نگاهی یادی

اما هرچه هست من خاطره هایم را نگه می دارم و یادم میمونه با همین خاطره ها پیشرفت کردم  بچه که بودم دلم میخواست بزرگ شم اما الان میفهمم دنیای بزرگی آنقدر ها هم شیرین نیست

اما من با همین ها دلخوشم

ترم 1 تمام شد به قول پیشکسوت ها ( سال بالایی ) از ترم بوقی در اومدیم شدیم ترم دویی ترم 1 خیلی خاطره انگیز بود فکر کنم برای هر دانشجویی این جوری هست هیچ ترمی ترم 1 نمیشه ذوق دانشجو شدن به قول یکی از بچه ها کارت دانشجویی تو کیفت بودن

محیط دانشگاه و کلی خاطره های به یاد موندنی

 حالا فقط نمره های ترم 1 مونده که به سلامتی هنوز بعضی درس ها کلیدهم  نیومده  جالب هست نه؟ نا دانشگاه میریم برنامه میدن واسه ترم جدید کلاس برگزار میشه اما هنوز تکلیفمون مشخص نیست یعنی یه جورایی پا در هوا هستیم از دیگر مزایای ترم 2 این هست که

کرایه سرویسمون زیاد شده طبق محاسبات ما اگر هر ترم کرایه زیاد بشه  در آخرین ترم ما چیزی جز دانشجوی مفلس نیستیم 

خوب این هم از آپ این دفعه

تا آپ بعدی در پناه حق

یا علی مدد

 

 


0:30 | شقایق |

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386

خدا رو شکر

 

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

مدت طولانی بالاخره تموم شد و من اومدم

تو این پست می خوام در موردیک اتفاق جالب که برام افتاده حرف بزنم شایداین اتفاق نباشه ولی به دلیل تاثیری که رو من داشت من اسمشو میزارم اتفاق جالب

خوب بریم سراصل مطلب

 تا حالا شده یه صحنه که شاید واسه خیلی ها بی اهمیت باشه و بی تفاوت ازکنارش بگذرن توجه شما رو به خودش جلب کنه و روتون تاثیر بذاره ؟

چند وقت پیش واسه من پیش اومد

داستان ازاین جا شروع شد که یه روز من و دوستم قرار بود بریم پیاده روی (توی هوای ابری آی کیف می ده  )

در حال پیاده روی بودیم که توی هیاهوی آدم ها  برای رسیدن به مقصدشون و  عبور و مرور تندماشین ها  کنار پیاده رویه چیزی توجه منو به خودش جلب کرد یه پیرمرد تنها روی ویلچر

خیلی تعجب کردم آخه  یه پیرمرد مریض تک و تنها کنار پیاده رو تو این سرما ؟

خداییش تعجب بر انگیز هست دیگه!  نیست؟

     تعجب برانگیز تراین بود که آدم ها وقتی از کنارش می گذشتن یا بی تفاوت ردمیشدن یا فقط یه نگاه میکردن و رد میشدن مثل اینکه براشون عادی بود هیچ کس کاری باهاش نداشت

   ولی من  وقتی به پیرمرد نگاه کردم و تو رفتارش دقت کردم یه چیزی دیدم که شد همون اتفاق جالب

این پیرمرده وقتی به آدم هایی که از کنارش رد میشدن نگاه میکرد

 

احساس میکردی تو دلش غمی به بزرگی آسمون بالای سرش هست 

 

یه حسرت خیلی غم انگیزتو نگاهش بود که دل آدم براش می سوخت  حسرت این که تنهاست و شاید حسرت اینکه مثل بقیه نمیتونست بره و باید در تنهایی خودش میموند

نمیدونم چرا اون موقع یه احساس خاصی بهم دست داد واز ته ته دلم گفتم خدارو شکر

خدا رو شکر که سالم هستم و می تونم مثل بقیه باشم

خدارو شکر که حسرت خیلی چیزا تو نگاهم نیست 

و خدارو شکر که تنهایی من به وسعت تنهایی اون مرد نیست و تو دلم غم بزرگی نیست شاید حداقل به بزرگی غم آن مرد نیست و

خدا رو به خاطر داشتنش شکر ازاینکه هست و تنهام نمیذاره حتی اگه تنهاترین تنهایان شوم

دلم میخواست پیرمرد هم میفهمید که خدای به بزرگی آسمان بالای سرش هست که داشتنش به اندازه حسرت داشتن تمام دنیا می ارزد

راستی موقع برگشت یه چیز خیلی خوب پیش اومد من خیلی وقت بود دلم می خواست زیر بارون  قدم بزنم ولی هر دفعه که بارون می اومد یه چیزی می شد که قدم زدن قسمت ما نمی شد تا اینکه اون روز موقع برگشت بارون می اومد بارون نسبتا تند

واییییییییییییییییی این قد کیف داد قدم زدن زیر بارون بدون چتر و سر پناه  

گرچه هرکی رد میشد بدجور نگاه میکرد آخه ما چترکه نداشتیم هیچ عادی هم راه می رفتیم ولی به کیفش می ارزید ولی بماند آخرش که بارون تند تر شد پریدیم تو خونه یکی از بچه ها و حمله کردیم به بخاری و.......

خلاصه اون روز خیلی خوش گذشت و احساس خیلی خوبی بهم دست داده بودکه برام خاطره شد   از خدارو شکر گفتن از ته دل و بارون

 

خوب تا آپ بعدی

آرزومند آرزوهایتان

خدا یارتان

 

   

 

 

 


21:15 | شقایق |

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386

فریاد بی صدای من

چرا غم ها نمی دانند که من غمگینترین غمگین این شهرم

بیا ای دوست با من باش که من تنهاترین تنهای این شهرم

 

 

دیگه خسته شدم از همه ی آدم های دورو برم از همه نامردا ای خدا پس کی دنیا از آدم های نامرد و دورو پاک میشه  چرا از چیزی که ازش بدم می آد سر راهم سبزمیکنی  چرا این قدرت رو بهم ندادی که با همه کسایی که دلم رو میشکنن و نامردی میکنن و دورو بازی در می آرن منم دلشونو بشکنم چرا ؟

آی خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا با تو آم  ؟  صدامو میشنوی؟   آرهههههههههههههه ؟ با توام

آی خدا دلگیرم ازت

چرا دلم رو از سنگ نمیکنی  بین این مجسمه های سنگی ؟

خیلی سخته از کسی که فکر میکنی مثل خودت هست دورویی ببینی

از کسی که به خاطرش همه کار میکنی  تمام تلاشت رو میکنی تا آرامش رو بهش هدیه بدی وقتی آرامش پیدا کرد از پشت بهت خنجر بزنه چه حالی بهت دست میده؟

حالم بهم میخوره از آدم های  دورو آدم هایی  که ظاهرو باطنشون یکی نیست  آدم هایی که اصلا نمیشه بهشون گفت آدم

آدم هایی که وقتی میبینیشون فکر میکنی مثبت روزگار اما وقتی شناختیشون میفهمی چی هستن

حالم بهم میخوره از آدم هایی که خیلی چیزا رو بوسیدن و گذاشتن کنار انگار نه انگار

آدم هایی که وقتی باهاشون هستی عارت میاد که همجنسه توان 

ار اینکه جنستون یکی هست از اینکه اونا خیلی چیزا که اصل هستن  وشرط  رو زیر پا له کردن  و به خودت میگی من اشتباه میکنم یا اون (این قدر گیج میشی )

دیگه تو این دنیا خیلی چیزا مهم نیست واسه خیلی ها خیلی چیزای با ارزش شده بی ارزش

منم میخوام بشم سنگ میخوام خیلی چیزا واسم بی اهمیت بشه  مهم نیست    دیگه اصلا برام مهم نیست  

می خوام تنها باشم تنهای تنهای تنها  یه دل سیر گریه کنم تا عقده دلم باز شه

آی زندگی سیرم ازت

 

هرچی کاری با کسی نداری بدتره مثل اینکه واسه  آدم ها عادت شده که به کسایی که کاری به کسی ندارن دردسر درست کنن بهشون حسادت کنن و به خاطر این حسادت هر بلایی می خوان سر طرف مقابل در بیارن

گاهی وقتا آرزو میکنم کاش تو این دنیا نبودم  حیف عمر آدم که تو این دنیای کثیف بگذره  با آدم های کثیف تر

حیف آدم که عمرشو با چنین آدم هایی بگذرونه از شانس بد هر جا میری هم یکی از یکی بدتر پیداش میشه  وقتی با این آدم ها روبرو میشی  آرزوی مرگ میکنی و میگی حیف عمر آدم که با اینا سر بشه حیف آدم که با اینا تو یه دنیا زندگی کنه

آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت

دیگه می خوام هیچ رویایی نداشته باشم دیگه از بس مرگ رویادیدم  خسته شدم   دیگه بر میگردن میگن دل به رویا بسپار بابا کدوم رویا ؟  همش چرنده  مزخرفه     وقتی یه مدت  با رویاهات باشی یه مدت طولانی 

بعد در عرض 5 دقیقه همشون دود شن برن هوا چه حالی بهت دست میده ؟    مسلما  یه چیزی تو وجودت خرد میشه نه؟  بعد تازه مجبوری با خاطرات رویاهات باشی این دیگه خیلی سخت تر هست سخت تر از چال کردن رویاهات اون موقع از تمام دنیا دلت میگیره و آرزو میکنی جایی غیر از این جا بودی غیر از این دنیای لعنتی   با آدم های لعنتی تر

 آی دنیا بیزارم ازت

 

میخوام بشم یه آدم سرد به سردی شب یلدا   در سردترین شب سال این تصمیم رو گرفتم    تنهای تنها بدون هیچ کس   بدون هیچ رویایی  بدون هیچ آرزویی.....

 

تنها کسی که مرا میفهمد نازنینترین دوستم هست امیدوارم اون همیشه باهام بمونه و تنهام نذاره

تا یه مدت طولانی ............................................................ خدانگهدار  

 

 

و این جهان پر از صدای پای مردمانی است که همچنان که تورا میبوسندطناب دار تورا در ذهن می بافند

 


12:29 | شقایق |

پنجشنبه بیستم دی 1386

یا لثارات الحسین

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ...

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ...

تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ...

عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ...

راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ...

عکس حــیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ...

در بیابان بلا، تصویر یک ســقا کشید

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ...

فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ...

گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ...

عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حســــــــین(ع) ...

 

گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

 

فرا رسیدن مراسم سوگواری سید الشهداوهفتاد دوگل پرپر

 

شده دین را به همه دوستان عزیز تسلیت عرض میکنم 

 

 


15:26 | شقایق |